دکمه ها رنگ و رویشان را از دست داده اند.آنقدر این انگشتان این دکمه ها را لمس کرده اند که هر از چند گاه پای یکی از دکمه ها در صفحه گیر می کند و گاهی هم کلا همه چیز برنامه ریزی شده به هم می ریزد. به سادگی!همه تلاشش را کرده بود که یک چیزی را به یک کسی و به هر زبانی که شده بگوید.جر خورده بود اصلا.گوشه زیر پوش سفیدش را هی در دهانش و درست زیر دندانهای سفیدش که یکیشان داشت آرام آرام درد می گرفت به خاطر شکستن یک فندق بد قلق بالا و پایین می کرد! درست شده بود مثل بچه های! 20 ساله.کمی دیر جنبیده بود شاید.اوضاع کمی بی ریخت بود و شرایط کمی بی ریخت تر.حتی بی ریخت تر از آن دختر دلبری که چند وقت پیش اعصاب برایش نگذاشته بود.همه چیزش را داشت برای اثبات دلدادگی اش گرو می گذاشت دیوانه!چند وقتی می شد که در کمبود سیگار داشت می گذرانید زمان را.سخت بود ! آرامش کمی رفته بود آن طرف تر داشت یک لبخند طعنه آمیز حرامش می کرد.زبان نداشت انگار لعنتی! نه جرات داشت . نه زبان و نه شاید انگیزه!!!کاشته بود و از درو کردن می ترسید!ترسو بود احتمالا! عادت کرده بود که زیر پوشش را بجود به جای سقز! به جای اولیپس و یک سری اسمهای فرنگی دیگر که دارند جای همه چیزمان را می گیرند!
از حاشیه لذت می برد! شاید جرات متن را پیدا نکرده بود هنوز. احتمالا زمانش را داشت از دست می داد و خودش هم یک چیز هایی را فهمیده بود.با انگشت وسطش زیر سیگاری را از روی میز نهار خوری انداخت و همه ته سیگارها را ریخت کف آشپزخانه.جورابهایش را هنوز در نیاورده بود. با اینکه تنها یک تکه لباس زیر تنش بود اما هنوز جوراب داشت . با پا شروع کرد به خاکستر بازی. انصافا بوی خاکستر سیگار آزاردهنده بود حتی برای او که حالا خیلی بیشتر از قبل سیگار می کشید.بازی با خاکستر همیشه می تواند یک راه فرار خوب باشد. کلا یک بازی نباید الزاما نتیجه داشته باشد.بازی خوب است که با یک نسیم زیر و رو شود تا بتوان مقصر یک شکست مفتضحانه را وزش یک نسیم یا عطسه یک مسلول قلمداد کرد...
هی نگاهش را می دوزد به گوشی تلفن همراهش!حواسش به دیس پلو پرت می شود.آنقدر می خورد که دارد بالا می آورد! دیگر گور بابای کودکان افغانی هم کرده!گور بابای کودکان کار حتی!زاغه نشینان و کودکان فراری!در حال باید آنقدر بخورد که شکمش بچسبد به سقف لابد! و تو هم آنقدر نباید بخوری که شکمت بچسبد به پشتت احتمالا!!! چه معامله جالبی! آنقدر از حماقتهایش لذت می برد که شاید جنون گاوی گذشته اروپا هم کار او باشد یا حتی جنگ ویتنام و سونامی و بحران اقتصادی جهان! خریت نه تنها علف خوردن است و او عاشقانه نوای زیبای عر عر را دوست می دارد...!!!
قاضی محکم می کوبد روی میزش.اعصاب و روانش کاملا به هم ریخته!محاکمه یک دیوانه انصافا کار مشکلی می تواند باشد.دیوانه ای که خودش هم نمی داند چه می خواهد و چه می گوید و چه می نویسد!دیوانه ای که تنها می داند چه نمی خواهد!!!وکیل که ندارد. هیات منصفه هم که خیلی منصف نیستند . قاضی هم که خود نیاز دارد به استراحت.تماشاچیان هم که تنها عاشق هیجانند و این دادگاه هم که در آن دارد تنها سکوت رد و بدل میشود و خیلی هم اگر تلاش کند بحث کشیده میشود به دیگ پلو.بوی سوختنی هم دارد یواش یواش بلند می شود.پلو ها هم که سوخته است و قاضی هم که مرخصی رفته است و هیات منصفه هم که دارند منچ بازی می کنند و متهم هم که ته دیگ سوخته می خورد.بدا به حال تماشاچیان این بازی!!!
فکرش را بکن : اگر مار پیشانیت را نیش بزند باید کجای سرت را ببندی؟؟؟!!!