تبليغاتX
مهر ایران
بخش یکم :

سزاوار / قائل / سرب / نگاه / انگشت / برگه / سزاوار / صدا / توپ / فریاد / نگاه / سزاوار / غلیان / حماقت / تاریخ / سرب / گاوآهن / عمو یادگار / برف / تاریخ / سبزی /  سبزی / ماهی / فریاد / نگاه / سزاوار / سزاوار / سزاوار....


بخش دیگر :

چه ضربات خرد کننده ای دارد این مشت  و چه نگاه تحریک آمیزی دارد این نجوا!!! تا بوده  همین بوده این رسم " بیگناه " " حماقت بار " زندگی. بکش تا که نیامده اند که بکشندت! نا خودآگاه قاتل جماعت داریم تحویل میدهیم و تحویل میگیریم البته.همین بس که گاو پیشانیهایمان گفته بودند " از ماست که بر ماست " و ما هم البته گوشمان بدهکار نبود که هیچ هماره هم طلبکار زبانمان میشد!!!

یادش به خیر و شادی !  ساعتهای بازی و ساعتهای بازیگوشی!!! همیشه این رسم مان بوده که نگاهمان را بدزدیم از مهلکه های احتمالی و سر خرمان را کجش کنیم به نا کجای صحرا تا گزندی بهمان نرسد از باب " رفاقت های پیشین ".... بزن رفیق جان بزن این آتش را تا بپکانم این حفره های دوست داشتنی ریه ای را که مرگش رمز زندگیم شده است....بزن رفیق!!!

بخش دیگر :

بخش دیگر در کار نیست....مخ قفل و دست کند و زمان کم و دوری زیاد از نوشتن....به بخش دیگر نمیرسد خب....

 تبصره مهم : " حسین پناهی " کلا و جزئا زنده هست...تا کور شود هرآنکس که نتواند دید....

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 1:58 توسط امیر راعی فرد |

آقا جان اگر بگوییم غلط کردیم مشکل حل میشود؟ اگر بگوییم جان عزیزتان بکشید بیرون از ما به جاییتان بر نمی خورد؟بدنبال چه هستید؟بگویید شاید نیازی به جستنتان نباشد! شاید چیزی میخواهید که خودتان بهترش را دارید! و هزاران شاید دیگر!!!

آقا جان حق با شماست! شما صلاح ما را بهتر میدانید ! شما راه را بهتر میشناسید که یکبار انتخابش کرده اید! شما صاحب حقید و ما طبق عادت محکوم به حق!

به اجداد بی شمارم سوگند که گاهی سامان دادن یک بازی فریاد نمی خواهد! فریاد نمی خواهد آن هم از جایی که صدایش به گونه دیگری به گوشم میرسد! به اجداد نداشته ام سوگند که دیگر شور شده است این حلوا! دیگر خسته ایم از حلوا پزانی که بوی زعفران و شیرینی شکرش به مشام دورتر ها میرسد و دود چراغ و سرفه پدر و اشک مادرش نصیب ما می گردد.لعنت به هر چه حلواست! بروید و بچرخید ببینید در " بورکینافاسو " چه می گذرد و برای لحظه ای وابگذاریدمان به خودمان! آخ که سوزن سوزن میشود همه تنم که نوای مادرش را میشنوم که میخواهد یکبار دیگر بیاید و دخترش را ببوسد در اتاقش! دخترش را ببرد بگذارد روی تخت و نوای لا لایی بخواند برایش...به خدا درد دارد بی انصاف!

آن سوی مرز هوا خوب است و ستاره هم زیاد است و عرقهایش هم اصل است! " داف " زیاد است و " گاف " کمتر! چپ و راست و لیبرال و سوسیالیست هم زیاد فرقی نمیکنند اینگار! بازی را قدیمی تر های آن سوی مرز نشین نوشتند و " همه " بازیش میکنیم...

بکشید بیرون از این جماعت! دیگر صدای همه در آمده است..." کمپین بازی " تان یاد " تیله بازی " هایمان انداخته است این روزها.امضا نمیدهیم که " شیوا را آزاد کنید " اما نیک میدانیم که "شیوا " بازمیگردد و می ماند  و زندگی میکند...سوگند به ایمانم که زندگی چیز دیگریست! در سراسر این جهان شهید زیاد است! " لطفا شیوا را شهید نکنید" ...

غلاف کن حامی حقوق بشر که اینجا فریادت نگاره سیاهی برای بسیاری به بار می آورد...غلاف کن عزیز!!!

تبصره یکم: " حسین پناهی " را میگذارم برای تبصره بعدی! آقا جان به خدا خسته شدیم از شنیدن و خواندن و این داستانها....کمی نیاز به حماقت داریم! اگر میشود کمی احمق فرضمان کنید و بگذارید به جرگه "خود فروشان " وارد شویم به زعم بسیاریتان.

تبصره دوم: " حسین پناهی " مثل اینکه ناراحت شده است از دومی و مدال نقره....حال نمیدهد اینبار به من! اما دلش نازک است و زبان من هم کمی نازکیش را قلقلک میدهد..." داش حسین " تا آخرش پایه هستیم با تو!

تبصره سوم: از دوستان عزیزم که شاید کمانهای این نوشتار را به خود بگیرند پوزش می طلبم . اما نیک می دانند که از سر ناراحتی و شاید عصبیت نوشته ام و البت به نوشته ام معتقدم...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2:4 توسط امیر راعی فرد |

يك روزهايي ميشود كه يك اتفاقاتي مي افتد  كه شبيه هيچ چيزي نيست . بيشتر به يك حادثه مي ماند كه در هر دوره آفرينش يك بار رخ مي دهد. كوتاه است و قدرتمند و احتمالا البته مشكوك! با چشم بسته فرض  را بر آن مي انگاريم كه همه چيز دارد در يك شرايط مهياي بي دغدغه پيش ميرود . همه چيز آنقدر روبراه است كه باورش به گونه اي احمقانه غير قابل تصور است.هر روزي يك رنگي دارد و هر شبي يك بويي.مفهوم نگاه و مفهوم صدا چيزي فراتر است از آنچه لمسش مي كنيم.يك چيزي آنسوي احتمال!فرض را بر اين مي گذاريم كه دنيا دارد راه خودش را ميرود و ما هم احتمالا داريم راه خودمان را مي رويم و هيچكدام در اين مسير مزاحم ديگري نمي شود.يك زندگي انگل گونه مسالمت آميز كه در آن هر دو طرف بازي راضي اند و كاملا خوشحال.  " زندگي انگلي دوست داشتني "

يك هاله سفيد بد بو! يك پياله نيمه خالي ! يك دست لرزان كه دارد تلاشش را ميكند براي زندگي! يك اتفاق جالب! يك اعتقاد  و يك قصيده!صداي يك سرود از پس مرداب ! "هاليوود كثيف " ما دارد نقش بازي ميكند و دارد سر " گوزنها "ي صورتيمان را مي پكاند با شيشه! يك هاله سفيد و يك نگاه كه دارد صورتت را مي كاود تا بلكه جايي بيابد براي يك بوسه! جايي كه خالي مانده باشد از هجوم ملخهاي هوس راني كه عاشقانه گندمهاي تنت را دوست دارند! " ملخ  ملخ " عاشق ميشوند و " گندم  گندم " دل حواله ميكنند به چپ زندگي!!! و باز هم يك " زندگي انگلي دوست داشتني "....

با كله طاس و زبان صورتي رنگ و لپهاي پر گوشت و شكمي كه هر آينه ممكن بود بتركد و گندش دنيا را بگيرد داشت نوازشش ميكرد.دستان سفيد و سينه اي كه خط در ميان مويي  را ميشد در سپيدي اش ديد و كلاهي كه آويزانش كرده بود بر شرافت دنيا!وقتي چشمان ريزش را نگاه ميكرد به ياد خيلي چيزها مي افتاد / به ياد روزهايي كه او هم مينوشت براي ديگران! به ياد ساعتهايي كه احتمالا چه نقشه ها كه نميكشيد براي آينده اي كه فالش را جور ديگري گرفته بود و او نميدانست.دستان سپيد و چشمان ريز و كله طاس و شكم گنده!- هر چه نكبت بود  سر جمع شده بود ـ و كنار استخري كه جاي آب خون داشت و غليان يك حس كثيف و يك تراژدي مرگبار كه ميشد از عمق نگاه دخترك ۱۹ ساله اي خواندش كه مي غلطيد بر آلت شرافتي كه همه جايش را فضاحتي درك ناشدني پر كرده بود.... لعنت به نياز و عادت و بي شرافتي!!!" يك زندگي انگلي دوست داشتني "

تبصره يكم : يك اتفاق جالب افتاد : يك نفري يك چيزي را به يك كسي گفته بود و درخواست هم كرده بود كه اين يك چيز جايي درز نكند! حالا زياد درزش مهم نيست! مهم اينجا بود كه آن يك چيز يك جورايي ميرسيد به " حسين پناهي " و مرگش و همسرش و دخترهايش و دوستانش و نانوايي خيابان " جهان آرا " و كافه هشت و نيم و " مهرداد" و " من " و " هر احمق ديگري " كه در دايره ابلهان جايي داشته باشد... من دربست و در باز چاكر " حسين آقا " هستم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 11:33 توسط امیر راعی فرد |

یک سلام کش دار بی ادب! / احتمالا نباید منتظر علیک بود / علیک ها بو میدهند این روزها! / بوی افیون یک انتخاب / خفه شدیم و خبر نداریم / گوگرد و گوگرد و کافور / دنیا شده است دنیای علیکهایی که بو می دهند / قلقلکهای صبحگاهی مگسها و لذت بی حرفی در شب نشینی / فحش رکیک و قلیان بی تنباکوی مهرداد! / جورابهای پاره و گوشتهایی که هنوز بر رانها نچسبیده اند / لمسهای بی احساس و نفسهایی که دارند از شمارش می افتند / ... در فضای قساوت یک بوسه! / بیا با من / بیا که هوایم کمی ابریست / هوایم کمی نم دارد و کمی هم سرخ است / تیره باران زا!!! / ما تبارمان میرسد به باران زایی  / والبته مثل گربه گریزان از آب! / نمک نریز بر سادگیهایم / نمک نریز که تاوانش سخت است نا اهل! / گاوها دارند بندری می رقصند  / خرها صورتشان را بزک کرده اند و عشوه می فروشند / سگها داروغه اند و تاوان می فروشند / شغالها عاشق می شوند و کفتارها کوه پیمایی می کنند و لقب می گیرند! / سرک بکش به بیرون و ببین که  /...راه شوش دارد از پشت سه راه آذری میگذرد ! / دارد باران بدی می آید / دارد آبها گل میشود..../ سیگار مدام و سیگار متبرک /قانون قانون سوسکهاست که / سم که می خورند سر و تهشان یکی می شود !!! /

تبصره یکم: حسین پناهی عزیز ! من که نفهمیدم در مرداد به دنیا آمدی یا در یک ضد حال بشری به مقبره ات یک حال اساسی دادی! اما همین قدرم کافیست که چه بودی و چه رفتی برای من هستی رفیق جانم!!! من خرابم ز غم یار خراباتی خویش!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 12:27 توسط امیر راعی فرد |

نیستی رفیق جان! حسابی کار و بارت گرفته است احتمالا! زده ای جاده خاکی و داری حسابی " شاعرانگی " می کنی باز!

اوضاع فلسفه بافی هایت چطور است؟ هنوز هم سر کرده ای بر آستین " روسپی بزرگوار " یا داستانهای عشقبازی های کودکانه ات با " سیمون " برقرار است؟مهم نیست البته که چه می کنی و احتمالا گره ذهن میبندی به کدام شیرازه.

نیستی رفیق جان! همه چیزمان دارد " گر " می گیرد از گرما! دارد باد میکند از فرط بی همه چیزی!" دمل دمل " زندگی می کنیم و " سوزن سوزن " می ترکانیم جوشهای " سگ سان " یمان را هر شب و آماده میشویم برای یک روز دیگر فرار از دست جنگلبان داستانمان.

نیستی رفیق جان! دیگر باید کاسه گدایی را بلند کنیم و بگیریمش جلوی بازار و چند تکه " هم آوا " یی گدایی کنیم! اگر شانسی باشد و ته دیگ سگی گند نزده باشد و گربه رئیس هوس شاشیدن در غذایمان را نکرده باشد شاید ته دیگ " محبت " چیزی هم نصیب ما شود!خوب در ذهنم هستی " ژان پل " عزیزم که با عینکی که تو را شبیه احمقها می کرد و بارها هم به تو این را " سیمون " گفته بود و تو یک "چس خنده " حواله اش می کردی .

نیستی رفیق جان! خدا را یک جاهایی دارش زده اند و آویزانش کرده اند کنار پسرش! و یک جاهایی بادش کرده اند و دارند زیر سایه اش لامبادا می رقصند با طعم حوری! یک جاهایی عکسش را گرفته اند و خودش را فراموش کرده اند ...یک جاهایی اینگار اصلا پیدایش نبوده است تا حالا! هی! " سگها زوزه می کشند و من از آخر الزمان بشریت تهوعم می گیرد " رفیق جان!

نیستی رفیق جان!اینجا همه " انگلیسی " حرف میزنند و دارند کلاسشان را میبرند آن بالاها! دارند خارجی میشوند بی مروت ها!اینجا دارد یک رنگ دیگر میشود! دارد " لاله زار " و "سد اسمال " و " گذر لوطی صالح " میشود شبیه قصه " حاج رستم " و " مهندس اسفندیار "!!! " ژان پل " عزیزم باید یک سر برویم لاله زار شما در  " پیگل " باید برویم و ببینیم که شما هم دارید بازنده میشوید یا این قصه در ید قدرت!!! ماست!

نیستی رفیق جان! حسین هم آمده پیشت. " او " هم مشکل داشت . تو که بهتر میدانی با " گوشه نشینان آلتونا " چه می کنند! تو که بهتر می دانی چطور باید مثل " سگ ولگرد صادق " زوزه پاکدامنی کشید این روزها!!! تو شاعرانه  " من روسپی " هستی! تو شاعرانه " خیابانگرد " ی های هستی که تو را فریاد میکنند مثل شغال! تو خدای منی هستی که جیبم همیشه یک جای خالی دارد برای یک " ابدیت عاشقانه "...

تبصره یکم :" حسی پناهی " که جایش مشخص است ...چشمهای من توان نگه داشتن دو نفر را ندارد ...پس اصرار بیهوده است!

تبصره دیگر: یک جاهایی آدم غرورش را میشکند و به عبارتی " خراب " میکند ... چه دردی دارد که "خراب " کنی و داور هم یک پنالتی اشتباه علیه تو بگیرد....دلسوزی لازم است!

تبصره دیگر:این همه گلهای خوشبو و زیبا! چرا در باغچه دورتری داری می گردی احمق جان؟ پاسخ: من یک احمقم!

تبصره انتهایی: خط کش / پروژه / طلق و شیرازه / حسادت / علاقه / هوای شرجی / موبایل بی شارژ / اتاق استاد / پاسخهای کوتاه / فحشهای بلند / تحمل / تحمل / تحمل / باز هم فرصت!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 0:13 توسط امیر راعی فرد |

همانطوری که می رفت لعنت می فرستاد به هفتاد پشتش! "تف به گور آن سگی که این رسم رو پس انداخت "...آرام نمیشد انگار.عرق از همه جایش شره میکرد . مقصر هم نبود بیچاره خورده بود به مرداد ماه و آفتاب و حرارت و این رسم نکبتی!

" اگر سگ شده بودم و گذاشته بودنم جلوی در خونشون بهتر از این گندی بود که قبولش کردم"...داستانش یک جورایی ادامه دار بود و کش داشت .بالاخره باید تاوان میداد! یک جورهایی شده بود تف سربالا و هر کاری می کرد دودش به چشم خودش میرفت!ننه جانش پیشترها گفته بود که : "ببین دهنت چقدر باز میشه بعد برو همون قد ... بخور ".اما کو گوش شنوا که به قول حاجی خدا بیامرز - یک جورهایی رسم شده است که سرک به هر خانه قدیمی که می کشی یک عکس با یک روبان مشکی گوشه سمت راستش میبینی که پیرزن همانطور که دارد چای داغش را هورت میکشد هر از چندی نگاهی میکند به عکس و یک خدا بیامرزی به گور نمور حاج آقا نثار میکند! - " این پسره اگه می فهمید که اسمش رو میذاشتن بچه آدم! ".

عرق از همه جایش کش میرفت.دکمه پیراهن را باز کرده بود و آرام آرام داشت کت " هاکوپیان "ش را که خریده بود یک کتی در می آورد تا گرما را کمتر احساس کند!هر چه جلوتر میرفت لعن و نفرینش را بیشتر نثار خودش می کرد.سرش پایین بود اما چلوی پایش را نمیدید بالاخره کاری که داشت انجام می داد اینطور حکم می کرد که سرش پایین باشد  و گاهی با  چشمان بسته و صورت گر گرفته و موهای ژولیده که از شدت عرق کردن انگار زیر دوش گرفته شده است ادامه راه بدهد!

ناگزیر بود و چاره هم نداشت! خربزه بدی خورده بود و نادانسته انگشت عسلی را هم مکیده بود تا آب و آتش کار دستش بدهد.آب و روغنش اساسی قاطی کرده بود.داشت دست و پا میزد و صدای نفسهای رو به مرگش به زور شنیده میشد.

چقدر خوب بود اگر این امکان بود که انتخابهای خودمان را عوض می کردیم درست وسط سختیها!اما چقدر خوبتر بود اگر زندگی مثل " هل دادن  ماشین میشد یک روز.اینقدر زور میزدی تا همه جایت کش بیاید به امید یک سرازیری ! و باز چقدر خوب تر و خوب تر میشد که انتخاب که میکنی چیزی را تاوان گرما و خورشید و سربالایی و هزار تا زهر ماری دیگر را بدهی و درود هم بفرستی به گور گذشتگانت...

تبصره یکم: خیلی احمقانه بود  و مسخره. " حسین پناهی " را تا حدود زیادی در این داستان بی مزه مقصر بدانید.گاهی مثالهای " داش حسین گل " یک جورایی بود. این جریان هم الان بر می گردد به یک خاطره که با " حسین عزیز " داشتم.... " حسین پناهی " همیشه مخلص زیبایی ها و سادگی ها و توانمندی هایت هستم ...چه بخواهی و چه نخواهی!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:14 توسط امیر راعی فرد |

با پا بازی می کرد  و با دست هم مشغول بود!سعیش این بود که بی صدا باشد و توجه کسی را جلب نکند.چشمش را دوخته بود به چشمانش تا مبادا از یاد ببرد نگاهش را.غوغا کرده بود لا مذهب!قیافه اش شده بود یک پارچه آتش و همه هیکلش خیس خیس بود از حرارت.هنوز بی  صدا بود.دستش داشت می سوخت دیگر.کانون تکانه هایش خلاصه شده بود در لبهایش که اتفاقا تیرگی قشنگی هم داشتند.مه آلود میشد هر از چندگاهی افکارش با دود سیگاری که از پشت سیگار دیگر آتشش می زد.چای روی میز شیشه ای جلوی پایش که حالا تبدیل شده بود به تکیه گاه رانش سرد شده بود مثل خون میت!تلخ و سرد...زیر لب غر غر می کرد درست مثل پیر زنهای ۸۰ ساله که بوی کالباس هلندی را از پهن مانده گاو تشخیص نمی دهند. می خواست لب باز کند و چیزی بگوید . لب باز نمی کرد که مبادا سیگارش قمه بزند دستانش را!سابقه دار بود!

از لا به لای انگشتانش داشت نگاه می کرد!مثلا خواب بود و البته مهم هم نبود انگار! حجم دو تن داشت فرو می رفت در هم! ناله های کوچکی که می سوزانید دستانش را! عرق های گاه و بیگاه! نگاههای خیس و زبانه ای از آتش که میسوزانید پرده های قداستش را! نباید میدید آنچه را که دید! لعنت بر انگشتانی که بی موقع لا به لایشان باز شود ... و حالا زندگی بی پرده و بی پرده سخن گفتن و راه رفتن! چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه احتمالا کس دیگر!

گوشهایش از شدت شنیدن باد کرده بود و دلش ضعف می رفت برای اینکه باز هم بتواند الاغ دلستانهایش را سوار شود و برود گوشه ای بچرد با دیگران! این افسار لعنتی داشت پوزه اش را زخمی می کرد! داشت می ترکانید قضاوتش را در امواج علفزار!

لبانش طعم طالبی داشت و یک جور هایی گس بود البته! زیاد سیگار می کشید اما پوستش روشن بود و چشمانش هم تازه! دستانش گندمی و کمی البته لرزان بود! همیشه تا دستانش را نشانه می رفتم دستانم با دستانش می لرزید و لبانم بر لبنش خشک میشد  و روشنی پوست گندمینش در سایه فرو می رفت! هیچگاهم محقق نشد چشیدن کامل طعم گس طالبی که همیشه برایم طالبی خواهد بود...

" داش حسین " همیشه هستی چه بخواهی و جه نخواهی! چه راضی باشی و چه شاکی! زیاد نظرت اهمیتی ندارد در این باره! چون " حسین پناهی " با عشق " نازی " همیشه هست و همیشه هم دارد عرقش بیشتر میشود از قبل!

"مهرداد رحیمی" خیلی میخوامت داداش.اگه خوندی یه پیام بزار...والا....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:15 توسط امیر راعی فرد |

همانطور که نشسته بود و دست چپش را زده بود زیر چانه و داشت با انگشت شست پایش پشتی مبل را قلقلک می داد احساس سوزشی در دست راستش کرد.کلا همیشه با دست راستش مشکل داشت بیچاره و باز هم کلا همیشه سوزش هایش از سمت راستش منشا می گرفت.یک جورهایی اینگار عادت کرده بود ذست راستش از آتش سیگارش بسوزد.شبکه ها را هی عوض می کرد و زیر لب چیزهایی می گفت که نمیشد فهمید جنس گفتارش از چیست اما از روی قیافه درهم و ناجوری که پیدا می کرد میشد حدس زد چیزی می گوید شبیه فحش خواهر و مادر!کلا بی ادب نبود اما حماقتش قابل ستایش بود.یک چیزی بود شبیه حماقت نوح!البته نه به آن شدت!!!یعنی شاید اگر به جای نوح بود فقط حیوانات را نجات می داد و حماقتش را به نجات و ادامه حیات نکبتی بشر تسری نمی داد.فقط آه چهار پایان و خزنده و پرنده و جونده دامنش را می گرفت نه آه من!یک پک عمیق ودماغی که از دود شده بود شبیه اگزوز ماشینهای گازوئیلی.شبیه یک دایناسور که  همه آتشی که داشت را با آب پاش خاموش کرده بود و دود ناجوانمرد ریه هایش را می داد بیرون با همه زورش.پک می زد و شبکه عوض میکرد و فحش خواهر - مادر می داد.همه چراهایش را که سر جمع می کرد کلا شاید میشد سر و تهش ۳ خط آنهم تازه با تخفیف بهاره احتمالا.از اینکه احساس می کرد با یک طناب دارد می رود به سمتی که نه می دانست کجاست و نه می دانست آن طرف طناب کیست داشت کمی می ترسید.سیگار پنجم همیشه برایش راهگشا بود در صف چراهایش.چهارمی که تمام شد رفت سراغ پنجمی.البته بارها تلاشش را کرده بود که پنجمی را همان اول بکشد و این عذاب را ادامه ندهد اما باز فراموشش میشد و پنجمی را سر جای خودش می کشید.انگار یک جوری رسم شده بود که سیگارها به نوبت دود شود.در زندگیش تنها کشیدن سیگارهایش نظم داشت و جاده اعداد را مسدود نمی کرد گویا.خط ابتدایی و انتهایی چراهایش که شبیه هم بود و می ماند خط وسطش که آنهم چون آب رفته بود زیر کاغذ چروک مغزش زیاد نمیشد سر در آورد ازش.یک چیزی شبیه غر غر کردن پیر زن های رو به موت که حتی از بوی کالباس هلندی هم ایراد می گیرند که شبیه بوی پهن است.دلیل  برایش نبود و پاسخ هم البته پیدا نمیشد.فقط یک چیز معنا داشت و آن هم نظم عددی سیگارها که به نوبت دود شدن می آمدند و لبهایش را معطر می کردند و می رفتند با تهی که مچاله می شد و خاکستری که پخش میشد و بویی که پراکنده میشد در سراسر وجود پرسشهایی با طعم گس خرمالو...

تنها پانوشت:

سواری / نگاه / اتفاق / شاهد / پیام / چه کوتاه و چه بلند / بهانه / لمس / سازش / عمر / ماشین / تبلیغ / چای / و باز هم لمس /باغ / قلیان چاق نشده / سیگار بی فندک / باز هم اتفاق / پرواز / باز هم تبلیغ / بهانه / خلخال / قلم /فرانسه / کتاب / فلسفه / باز هم کشش...

حسین پناهی من همیشه اینجا هست/چه شما خوشتان بیاید و چه کاری کنید که خوشتان نیاید.داستان همان آش است و خاله.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:6 توسط امیر راعی فرد |

همیشه ضربه اول درد خودش را داشت.یک چیزی بود شبیه سر درد! تنها فرقش این بود که جای سر و دست عوض شده بود.باید دستت را می گرفتی بالا تا اینکه کف دستت برسد به عرض شانه.هر یک بار هم جا خالی می دادی باید دو بار ترکه می خوردی به جایش.اولی درد خودش را داشت و دومی که همانجا فرود می آمد کمی می سوزاند . از پنجمی هم که رد می شد دیگر زیاد تفاوتی نمی کرد با قبل از شروع جشن ترکه ها.تازه به قول یکی از رفقا! ترکه هم ترکه های قدیم! هم چوبش چوب بود و هم دستش دست! چهار تا از معلم می خوردی و چهل تا از پدر جان.بالاخره پدر جان توی محل آبرو داشت و همین یک کره خر را!

در زمستان که خرواری هم برف می آمد از بد روزگار.خدا رو شکر نه تاکسی ۱۳۳ بود و نه مترو و نه خط ویژه!خط ۱۱ را باید سوار می شدی و با سه یا حداکثر ۴ لقمه پنیر بنزین می زدی و کیف برادر بزرگ را هم که اندازه کل قدت میشد و یه چند سانتی هم کشیده میشد روی زمین می انداختی به پشت و گاز رو می گرفتی تا به موقع برسی به ضیافت تحصیل.ضیافتی که غذای روح را با زور چنان به خوردت می دهد که همچنان که داری فکرش را می کنی  تمام زاویه های بودنت به شکر خوردنش راضی می شود.چند تا کوچه و ۳ تا پس کوچه را که می روی  / پشت دکان سید رضا / بعد از گاری مش اکبر با آن لواشکهای کثیفش که لذت خوردن کثافت را برایم چند برابر می کند همیشه. می زسی به میعادگاه فضلا!!!جلوی درب قتلگاه!آقای مدیر ایستاده با کت و شلوار اتو کرده که از ریختش پیداست که احتمالا از اضافه کاری ۳ سال پیشش خریده است با یک ترکه انار که هی می کوبدش به کف دستش و نگاه می کند بالا تا پایینت را تا پیدا کند یک سند جنایت را در تو و برای ادب کردنت کمی با ترکه انار نوازش کند دستان یخ کرده ات را احتمالا.

عادت می کنی به خوردن ترکه انار چون ترکه خوردن هم خود عالمی دارد. اولی درد خودش را دارد و دومی کمی بیشتر می سوزاند جای اولی را.اما از پنجمی که گذشت دیگر زیاد تفاوت ندارد که چند تا بخوری چون عادت می کنی به ترکه خوردنی که هم ترکه اش ترکه است و هم دستش دست...

 نکته مهم :

 ارادت به حسین پناهی همیشه موجود است به اندازه کافی و به همه هم می رسد بی شک!!!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 2:41 توسط امیر راعی فرد |

دست که می بری بر پاکت سیگار یک چیزی انگار دارد زل می زند به  دستت.بوی کبریت نیمه سوخته که با سری سیاه شده و دودی که از کله اش بلند میشود دارد نگاهت می کند!ته سیگار را که می گذاری بر لبهایت و هوا را که می کشی داخل بو همه جایت را آکنده می کند.بوی بد قلقی که توان را از بهترین ادکلنهای میدین خارجی!!! هم می رباید تا درستت کنند برای یک حرکت احتمالا.می مکی دود را تا انتها.می جوی  انتهای خیس شده سیگار را.همه جا دارد غبار آلود می شود انگارودر غبار و دود شاید زندگی زیباتر باشد.نفست میگیرد.سرطانت عود می کند و صدای سگهایت در می آید!عو عو می کنند و سیگار دود می کنند.می مکند دودها را تا انتهای دوردستهایی که حتی فکر فیلتر هم به آنجا نمی کشد.با دست بزن بر سر سیگار تا خودش را بتکاند در نعلبکی لب طلایی مهریه زن سومت!چای صبح آماده نیست و احتمالا خبری هم نیست از صبحانه و نان باگت و پیراشکی و عسل سبلان و تخم مرغ تلاونگ.دستت را که تا زانو عسل کنی باز هم سگهایی هستند که سیاهند و گازش می کیرند.گاز می گیرند حتی بدون خوردن صبحانه و بدون ریختن آشغالها در زباله دان شهرداری منطقه2!چشم روی هم بگذاری یا اینکه از زور فشار از حدقه بیرونشان بزنی زیاد فرقی ندارد.گاهی برخی سگها بی نشان تر از آنند که دستت زخمی ات را بلیسند و برخی سگها دمی برای تکان دادن ندارند دیگر. باید در حال سیگار ناشتا را احترام کرد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:7 توسط امیر راعی فرد |